داستان پسر شجاع
یکی بقود یکی نبود زیر گنبد کبود روزی از روزها در دهکده زیبا یک پسری تنها زندگی می کرد پسرک خانه نداشت و در کنار دیوارها در کوچه ها می خوابید این پسر با نوکری به مردم پول نان خود را بدست می آورد تا این که زمستان از راه رسید پسرک که دید هوا سرد شده و نمی تواند در کنار دیوار های خیابان بخوابد به جنگل رفت و با تکه چوب برای خود یک خانه ی چوبی ساخت و به دهکده خود برگشت پسرک سه روز کار کرد و غذای خود را تهیه کرد و به جنگل برگشت و وقتی می خواست وارد خانه شود یک خرگوش را دید که زخمی شده است فوراً خرگوش را بردوش گذاشت و خرگوش را به دهکده برد و در یک خانه را زد وقتی در را باز کردند پسر از آنها خواست تا به خرگوش کمک کند و زخم او را ببندند وقتی صاحب آن خانه به خرگوش کمک کگرد و زخم اورا بست پسر خرگوش را برداشت و به خانه چوبیش برگشت و خرگوش را به کنار حسیر گذاشت یک روز بعد خرگوش کاملاً خوب شده بود پسرک که دید خرگوش خوب شده به خرگوش غذا داد و با خرگوش دوست شد و با خرگوش در جنگل زندگی کرد یک روز که خوابیده بودند صدایی آمد پسرک فوراً از خانه بیرون آمد و دید که یک دختر را یک شیر دنبال می کند فوراً یک تکه چوب برداشت و به شیر حمله کرد وقتی به کنار شیر رسید دید که شیر دارد به او نزدیک می شود او با تکه چوب شیر را زد و شیر به زمین افتاد و مرد پسرک شیر را به دوش خود انداخت و به دهکده برد و به همه نشان داد و از آن پس اسم پسر را گذاشتن پسر شجاع و آنت دختری که نجات داده بود به خانه خود برد و به پدر و مادر ش داد و به جنگل برگشت و با خرگوش به زندگی خود ادامه دادند و بهار از راه رسید پسرک که دید بهار آمده و همه جا سر سبز شده خیلی خوشحال شد و با خرگوش به دهکده آمد وقتی وارد یک محله شد دید که یک دختری تنها دارد گوسفندان را می چراند به دکنار او رفت و با آن دخترک دوست شد وقتی دختر و پسر بزرگ شدن با هم ازدواج کردند و در جنگل به زندگی خوب و شاد خود به همراه با خرگوش ادامه دادند داستان ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.................................................................................................................................
![]()