تبليغاتX
I LOVY YOU
                                   I LOVY YOU
                                                             


BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان

دوستان دوران امید وارم تازگی داشته باشددوران مدرسه به نام دوست سلام به همه... می‌خوام شروع کنم به نوشتن ولی نمی‌دانم از کجا شروع کنم ! با این حال این را می‌دانم که می‌خواهم از گذشته صحبت کنم از دوران مدرسه . خوب میشه گفت علت این مطلب هم این که الان به روز‌های آغازین مدرسه نزدیک می‌شیم و من هم که چند سالی هست که به جای مدرسه دانشگاه را انتخاب کردم ولی با دیدن بچه‌های که برای مدرسه رفتن دارن اماده میشن، اشتیاق این را داشتم که یادی از گذشته کنم . یادی از روزهای که اصلاً دوست‌شان نداشتم و با نزدیک شدن به ایام مدرسه یک حس عجیبی و غریبی به من دست می‌داد ترس و هراس به همراه شوق و شعف ، مدرسه مانند یک زندان بود برای من نه دوست داشتم نمره خوب بگیرم و نه مانند سربازهای اجباری، موهایم را کوتاه کنم و به دستورات معلم و ناظم و مدیر... گوش فرا دهم، من دوست داشتم ازاد باشم و در تنهائی بازی‌های کودکانه کنم. هیچ وقت اولین روز مدرسه از خاطرم نمی‌رود وقتی رفتیم تو کلاس و مادرم برگشت خانه به شکل عجیبی دلم گرفت زدم زیر گریه بلند شد از کلاس امدم بیرون و می‌خواستم برگردم خانه، گریه می‌کردم و به قول معروف هیچ کس جلو دارم نبود، به جز یک نفر که تو همون اولین برخورد فهمیدم از احساس من چیزی سرش نمی‌شه من وسط حیاط مدرسه گریه می‌کردم تا این که این زن بد اخلاق امد و گفت ( عزیزیم) چرا گریه می‌کنی و من از انجای که فهمیده بودم داره به دروغ میگه عزیزم جوابش را ندادم و بازم به کار خودم ادامه دادم تا اون دستم رو گرفت و گفت بیا بریم تو کلاست که من خودم رو از دستش نجات دادم و بعد خانوم بهداشت تبدیل شد به ان کسی که من او را تصور می‌کردم به یک ( اهریمن)، خوب می‌دونستم اون پیش خودش فکر می‌کنه که من یک بچه لوسم و از روی بچه ننر بودن دلم برای مادرم تنگ شده ! ولی اون اشتباه می‌کرد من فقط و فقط از اون زندان بدم می‌آمد. بعد در همان حال بودم که ناگهان خانوم بهداشت دیگه از دسته گریه‌های من عاصی شد و کاری کرد که من هنوز هم یادم هست ان با بی‌توجی تمام کیف که من آن را با تمام شوق و اشتیاق خریده بودم از دستم گرفت و برد توی سطل بزرگ زباله انداخت و من را وسط حیاط رها کرد و کسانی که در اطراف من بودن را راند و من ماندم در میان شیون‌های خودم. کمی بیشتر گریه کردم ولی هیچ کس برای ارام کردنم نیامد و من از جا برخواستم، با تلاش زیاد کیف را از سطل برداشتم و همچنان گریه می‌کردم و از در مدرسه خارج شدم. به سمت خانه رفتم وقتی به خانه رسیدم در چند قدمی در‌به خانه بودم تا باز شادی را از سر گیرم ولی پدرم به استقبالم امد و گفت اینجا چه می‌کنی باید در مدرسه باشی، نمی‌دانم از اطرافیان چه کسی بود با خنده گفت حتماً از مدرسه فرار کرده. پدر از من پرسید: اری راست می‌گوید، باز گریه را از سر گرفتم و گفتم : بله، یادم نمی‌آمد تا ان زمان پدرم مرا زده باشد ولی برای اولین بار مزه سیلی پدرم را چشیدم و از ترس خودم را خراب کردم، مادرم امد و من را برد خانه پدرم هم پشت‌بند ان امد و من از ترس نمی‌دانستم چه کار باید بکنم و پیش خود می‌پنداشتم باز هم کتک خواهم خورد ولی چهره پدرم را که دیدم متوجه شدم از کاری که کرده سخت پشیمان است و دل آزرده، آمد جلو و مرا ملامت کرد و بعد لباس‌های من را عوض کردند و از دوباره راهی مدرسه شدیم و از من علت فرار از مدرسه را خواستند و من چون علت موجهی نداشتم یکی از هم کلاسی ها را به خانوم معلم (معلم کلاس اولم، زنی مهربان که به هیچ وجه شباهتی به معلم نداشت خیلی مهربان وزیبا بود.) معرفی کردم و او من را بغل کرد و به صورت کاملاً نمایشی به هم کلاسی گفت من را اذیت نکند، و بعد از ان من را در کنار خود نشاند. بعد از این اتفاق من همان حس را نسبت به مدرسه داشتم ولی با این حال مجبور بودم بروم و در ان فضا قرار بگیرم. ولی حال که به ان زمان می‌اندیشم افسوس می‌خورم و اه... ای از ته دل می‌کشم که ایکاش بشود روزی باز به گذشته بازگردم و برای خرید کیف و وسایل مدرسه با شوق به بازار بروم و در روزهای آغازین با همان حس به مدرسه بروم، با بچه‌های کلاس شلوغ کنیم و بازی‌های بچه‌گانه کنیم، درس‌ها را بخوانیم و صد آفرین بگیریم و گاهی از روی تنبلی درس نخوانیم و از روی بلد نبودن درس‌ها جریمه مدرسه را بنویسیم و گاهی بدتر با ترکه نمیدانم کدام درخت تنبیه می‌شدیم، یا بزرگ‌ترها که در راه مدرسه بودند را عصبانی و بعد از آنها معذرت خواهی کنیم. یادش به خیر زیبا بود گذشته شیرین . didar =سیلی پدرم تنها علتی بود که من درسم را ادامه دادم، شاید همیشه از ترس ان سیلی درس را خوانده‌ام. Didar== حال که به گذشته فکر می‌کنیم می‌فهمیم چه روزهای خوبی را پشت سر گذاشتیم ولی در حال که قرار می‌گیریم ناراضی از همه چیز و شاکی از همه کس هستیم . نويسنده : محمد جعفرزاده ; ساعت 4:17 PM روز جمعه 29 آبان1387 دسته بندي : حرفهای خودمانی
+ 2/9/1387ساعت12:49 توسط bidar | لینک ثابت |

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

             

گالري عكس بهاربيست

 

فال عشق