دلم تنگ شده است برای تمام روزهای خوبی که هرگز به دست نیامدند ....
دلم تنگ شده است برای تو که مرا از یاد بردی ...
دلم تنگ شده است برای من که دیگر نه به تو ... و نه به روزهای نیامده ... و نه به همه آنچه از دست رفته فکر نمی کند ...
دلم تنگ است به اندازه همه دلتنگیهای یک عمر کوتاه 25 ساله ....
دلم تنگ شده است برای من ... که ماندم و گذشتن تو را تا آخرین نقطه دوردست خیال ...نگاه کردم ...
دلم تنگ شده است برای من ...که باز نگشتن تو را باور کرده ام ...
دلم تنگ شده است برای من که دیگر دستان امیدش را بر گردن تو نمی اویزد ....
دلم تنگ شده است برای تو ...که صورتت دیگر در قاب انگشتان من جا نمیگیرند ...
دلم تنگ شده است برای من که عجیب دلش برای تو تنگ می شود ...
در درون من نقطه دردناکی هست که نام تو را که می شنود ...هزار تکه می شود ...و هر تکه ... نقطه دردناکی که در رگهایم جاری می شود و به هر جا سر می زند آتش می گیرد و آتش می زند ... و هزار تکه می شود ....
در درون من سبزه زاری است بیکران ...با خورشیدی درخشان بر آسمان آبی بی دریغ ...که روی تو را که میبیند ...مرا زیر سایبان می نشاند و میان شقایقها ...خوابم میبرد و رویای تو ....مرا تا بهشت میرساند ...
دردرون من شبهای پر ستاره ای است که تو در نور مهتابش می نشینی و شعر می خوانی و به آب خیره می شوی .. و من به تو ....
در درون من شعرهای زیادی است که می جوشند و چون زلالی جویبار ...خنکای بهشت را به تابستان تو هدیه می دهند .
در درون من داغ شقایقهایی است که در دستان تو می پژمرند ...
کاش قایقت بودم به تحمل باری که بر دوش داری ...بر وسعت دریایی که بر آن رهسپاری ...
کاش رویای شبهایت بودم تا به آرزوی من به خواب روی ...
کاش مهتاب شبهایت بودم تا نیم شبان که بر من رها می شوی ....نظرگاهت باشم ...
کاش بسترت بودم تا خستگی جانت را به من می سپردی ...
چشمهایم را میبندم ...می آیی ...می آیی. ... از عمق تاریکی ... از ته ظلمت ...چشمانم را باز می کنم ...ظلمت است و تاریکی ... چشمانم را میبندم تا بیایی ....
دستهایم را به سوی تو میگیرم ...دستهایم که به سوی خدا بود تا تو بیایی ...یا به سوی تو که خدا بیاید ... نمی دانم ...
چقدر سنگینم ...سنگین ...به زمین بسته شده ام ...در زمین فرو رفته ام ... جز آرزوی تو ...هر چه از من ...زنده به گور شده است ...آرزو .... نه ...دیگر آرزوی تو را ندارم ...پرم از درد ....سرشار از تو ....
چشمهایم هنوز بسته است ...کاش دیگر هرگز آنها را باز نکنم ...آنقدر نزدیک شده ای که صدای نفسهایت را میشنوم ..آنقدر نزدیک که تپش قلبت مرا میلرزاند ......
نگاهت ...نگاهت حالا اینجاست ...بر من ....
می دانی چقدر به خوابشان دیده ام ...می دانی چقدر در تاریکی شبهای بی ستاره ام بر حسرت آنها خیره شدم ...و حالا نگاهت بر من پخش می شود ...سیاهی ای که بر آن سیاهی را تعریف کردند ...
عزیز دل ..بهار خزان ...باران شوره زار عشق ...بنشین ...بنشین که هرگز چشمانم را باز نخواهم کرد .. تو آمده ای ...بنشین ...
دستهایت را میگیرم ...نوک انگشتانت را در پنجه ام می فشارم ...
باور نمی کنم ، دستهایت را ...دستهایم را ...
می دانی چقدر حسرتشان را به خواب دیده ام ...می دانی ؟...آه ... اگر در تصورت بگنجد ...
هیچ خواب حسرت دیده ای ؟... من دیده ام ...حسرت دستهایت بر پیکرم میلغزیدند و آتشم میزدند ...حالا انگشتانت در دستهای من با ورکردنی است ؟ ...آه .. اگر فقط جرات کنم که لحظه ای ...
بنشین عزیز خزان بنشین که اگر خزان رنگ رنگ است ... از توست ...اگر برگ ریز است ... از توست ...
مینشینی ...روبروی من ... دستهایت را هنوز دارم ...نگاهت را هم ...باور نمی کنم اما دارم ...آسمان تاریک است ...ستاره ها آرامند ...شب مرا خلوت ما را ...میفهمند ...آشوبش نمی کنند ...
به چشمهایت دوخته می شوم ...باید بگویم ...با تو بگویم .. از خزان بگویم ....باید ببارم بر شوره زار خزان ...بگویم که خزان چه فصلها را از سر گذراند تا بیایی ..بگویم که خزان بر چه طوفانها که صبر نکرد تا تو بیایی ...و حالا تو امده ای ...لبهایم از هم باز نمی شوند ...؛آخر الان ..تو اینجا هستی ...با من نزدیک من ...درست همینجا ...بگذار فراموش کنم ...دیگر عصیانی نیست ...حسرتی نیست ...اما اشک میبارد تا نظرگاه تو را تطهیر کند ...تا زلال شوم ...رها شوم از درد ... خالی شوم از هرچه غیر تو ....مرا به خود می خوانی تا سر بر شانه ات بگذارم ...به سوی تو پرواز می کنم ...سبک شده ام ...آه ...چه شد ؟ ....از زمین کنده شده ام ...تو ...بهار خزان با خزان چه کردی ؟...
در آغوشت چقدر کوچکم ....دستهایت ...همانها که حسرتشان را داشته ام را می گویم ...همانها ...موهایم را نوازش می کنند بر گردنم میلغزند ....
دیگر بغضی ندارم ...فقط اشک است ...قرار است خالی شوم ...قرار است جز تو هیچ نباشد ...عزیز خزان ....طوفان خزان ....عصیان خزان ...آرام خزان ...هرگز چشمهایم را باز نخواهم کرد ...تو را دیگر از دست نخواهم داد ...بگذار بمانم ....همینجا ...همینحال ...
می خواهم ببینمت ...چشمهایت را جستجو میکنم ...دستهایت را دارم ولی چشمهایت ...ترس ...می لرزم ...اگر نباشند چه ...اگر نخواهی که باشند ....از جا کنده میشوم ...لبهایم میلرزند ...دستهایم اما نه ، دستهایت را دارند ...ترس مرا می نوشی ...حل میشوم ...سبک می شوم ...سبکتر ...اگر.... اگر مرا نگاه نداری شاید به آسمان پرت شوم ...نه ...نباید ...نمی خواهم بروم ...تو آمده ای ...من نمی خواهم بروم ... دیگر سبکی را نمی خواهم ...کاش به زمین می چسبیدم ...کاش در زمین فرو می رفتم ......می لرزم ...در میان بازوان تو می لرزم ...نمی خواهم بروم ... دستهایت بر ترس تنم می لغزند ...رد دستهایت آتش می گیرد ...دیگر نمی ترسم ...سایه ات که بر من می افتد ...میبینم ...مهتاب من شده ای ....آرزو می کردم ماه شبهایت باشم ...اما تو برمن می تابی ....
سنگین شده ام ...نمی دانستم مهتاب وزن دارد ...نمی دانستم می توانی مرا پرواز دهی و آسمان را در دلم بنشانی ......
با تو یکی شده ام بی هیچ فاصله ای ...مامن منی ...مومن تو ام ...افسونگر منی ...افسانه ام توای ...
کاش چشمهایم را باز نکنم ....کاش فردا حسرت تو آتشم نزند ....
می دانم ...فردا ....
فردا را بی تو می شناسم ...فردا که چشمهایم را باز خواهد کرد ...
فردا بی تو ...باز حسرت تو ...بی آرزوی تو ....بی خواب تو ....بی دستهای تو ....بی نگاه تو ...بی آغوش تو ...با حسرت تو ...
با حسرت تو فردا را میشناسم ...آسمان فردا را می شناسم ...فردا را بی تو می شناسم ...ترس را بی تو میشناسم ...ترس را بی لبهای تو بی دستان تو مدتهاست که تجربه کرده ام ...اشک را بی آغوش تو روزهاست که مز مزه می کنم ... حتی شبها را ....بی خواب تو می شناسم ...
کاش چشمانم را باز نکنم ...کاش اتشم نزنی ..کاش نروی ...کاش نروم ...کاش بمانی ..کاش هرگز ...فردا نیاید ...کاش چشمانم را باز نکنم ...... نوشته شده توسط محمد جعفرزاده
خواهشن هر عکسی یا مقاله ای یا هرچیزی لازم بود به
اصلاع دهید تا برای شما بفرستم
لطفا ایمیل خودتان را وارد کنید
![]()